خرید بک لینک

۱_امروز یکی از هندوانه هایی را که یک سالی بود برداشته بودم، بر زمین گذاشتم. حس خوبی دارم. یک جور سبکبالی بعد از گران بالی.

۲_ پرنده بال دارد و من خیال

۳_تمام هندوانه ها را که به دریا بریزم

شاید، شاید این قایق پوسیده

چون مهی غلیظ

به آسمان چشم های تو صعود کند

۴_ کجایی بانوی پشت پرده ی مه

که حتی اگر نباشی

هستی.

کجایی؟؟؟


برچسبها: چند گانه های نه چندان نامربوط

برچسب: نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 19:31

خب مدتهاست که ننوشته ام

۱-این مدت مشغول خواندن هستم که بسیار بسیار کند پیش می رود و بزرگترین مشکلم هم این است که بعد از چند صفحه، خوابم می گیرد.

۲-جدیدا به بچه گربه های پارک غذا می دهیم. بچه ها خیلی برای این کار ذوق دارند.

۳-پاییز شروع شده اما نیامده

نه خش خش برگی

نه برگریزانی

فقط فین فینش را آورده.


برچسبها: چند گانه های نه چندان نامربوط

برچسب: نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 19:31

اسنپ سفره ای است که این روزها پهن شده و خیلی ها پایش نشسته آمد. من هم از قضای روزگار مشتری دائمش هستم. راننده ی یک: ماشین خوب، ظاهر آراسته، بلد راه به کمک نقشه البته اشکال: ترافیک، نه دوست، معطلی، نه دوست اعصاب ترافیک نداشت جمله ی قصار ایشان: من خودم با مترو مسیرهای پر ترافیک را رفت چون اعصاب ترافیک نداشت. من مجبور بود در تهران زندگی کرد وگرنه رفت شیراز پیش کاکوهای شیرازی استراحت کرد. سوال: شما چرا اینقدر لوسی آمدی اسنپ کار شدی؟ جواب: پیشنهاد دوستان بود. گفتند پول بنزینت در می آید، از کافه گردی هم بهتر بود. راننده ی دو: مبدا را رد کرده رفته صد متر آن ور تر تماس می گیرد ر: می شده لطفاً بیاین اینجا تا من شما را سوار کرد؟ م: خیر، مسیر بد می شود ده دقیقه بعد با پشتک و پارو به بنده ی مسافر می رسد. راه می افتد. بجای حکیم غرب، می پیچد حکیم شرق م: باید غرب برویم ر: نقشه این مسیر را می گوید. چند دقیقه بعد تابلو حکیم غرب را دوباره رد می کند. م : باید حکیم غرب بروید. ر: از روی نقشه می روم با حوصله می گویم نقشه گاهی مسیرهایش به هم نزدیک است، ممکن است اشتباه بروید. به اصرار بنده از دوربرگردان بعدی وارد حکیم غرب می شود. از اینجا دیگر عین عقاب بالاسرش هستم که گم نشود. آخرین مسیر دوباره تابلو محله را رد می کند. گوش زد می کنم و بر می گردد. به او می گویم شما اصلا به تابلوها توجه نمی کنید. می گوید

برچسب: نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 19:31

۱-شما هم وقتی از مجلس ختم بر می گردید قدر دقایقتان را بیشتر می دانید قدر کنار هم بودنتان را. ۲- امروز در کانال چیستا یثربی مختصری از سرانجام سیلویا پلات را خواندم. چقدر آشنا بود. یادم آمد در سالهای دور فیلمی با نام سیلویا دیده ام. خودش بود. فیلمی بر اساس زندگی این بانوی شاعر فیلم قشنگی بود. سال ۲۰۰۳ ساخته شده. آوخ که زمان چه زود می گذره و خوشا بحال سیلویای عزیز که اگرچه مرده، اما من بعد از سالها هنوز آن فیلم را بخاطر دارم. روانش قرین آرامش. ۳- فیلم برادرم خسرو را دیدم. با بازی شهاب حسینی. بیمار دوقطبی بود. اما موضوع فیلم بیمار دوقطبی نبود. بیمار که حال و روزش مشخص است و بر او حرجی نیست. فیلم به اطرافیان بیمار و برخوردشان با او پرداخته بود. و خیلی ظریف بیماران به ظاهر سالم و موجه را نشانمان داده بود. ۴- فیلم نقطه ی کور را دیدم. نمی دانم چرا هانیه توسلی هیچ طوره در نقش مادر نمی گنجد. چرا مادرهای سینمای ایران ته کشیده اند!!!! چرا نقشهای سینما تکرار در تکرار است. فیلم خوب بود اما اگر هم نبینید چیزی از دست نمی دهید. ۵- از جناب جیم جارموش یک فیلم دیدم. تنها عاشقان زنده می مانند. قشنگ بود. برچسبها: فیلم نوشت صرفا جهت خالی نبودن عریضه

برچسب: نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 19:31

این دل آشوببیماری نیستپاسخ است. یانیس ریتسوس. من یک پاسخ بودم. پاسخ به پرسشی عقب رانده شده. جواب به سوالی که پاک کردن و نادیده انگاشتنش، آسانتر از خواندن وفکر کردن به آن بود.من با تمام توان وجود پیدا کرده بودم و ملیحه با تمام عشقی که به حبیب داشت، حیران این وجود بعد از او بود. انگار نطفه ای بودم که بجای هستی، از نیستی شکل گرفته بودم و بجای دلگرمی مایه ی سردرگمی بودم. می دانم، می دانم، ملیحه در شرایط دشواری بود، همان دو فرزند را هم به زحمت می توانست سر و سامان بخشد با تمام سختیها کنار آمده بود و می رفت که با نبودن حبیب، کنار بیاید و حالا من... بی خبر آمده بودم. ملیحه به روی خاتون نگاه می کرد. گونه هایش از شرم سرخ بود و به مادر شوهرش نمی توانست نگاه کند. این نطفه، آخرین یادگار حبیب بود که چون بذری در درونش کاشته شده بود و حالا ملیحه مانده بود و باغچه ی کوچکی که سرباغبانش بی وقت کوچ کرده بود و باغچه را با تمام تهدیدهای خزان، به دستهای او سپرده بود. بی بی جان از گوشه ی کیفش، اسکناسی در آورد و در دستهای خاتون گذاشت. به خنده دهان گشود و رو به قابله گفت: خوش خبر باشی خاتون جان. هوای عروس ما را داشته باش. ملیحه نشسته بود و هنوز در بهت بود. در دل آرزو می کرد که کاش خودش این خبر را به بی بی جان داده بود. کاش اینقدر این فکر را پس نرانده بود تا اکنون و در روز چهلم حبیب، اینگونه غافلگیر شود.

برچسب: نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 19:31

صفحه بندی